بهار آمد اما
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
آري نيستي كه ببيني ديگر نفسي نيست
نيستي كه ببيني گلاره بانو هم شعرش بي نفسي مي گويد
نه!
نمی آید.
بالا نمی آید این نفس
بی تو
پائین؟
مگر می رود این بغض بی گریز؟
که گره خورده جایی میان سیب زارها و نی زارها
در ازدحام گلوگیر خارخارها و زار زارها
حتی این قطره آتش خونرنگ
که مانده ست در جراحتگاه بین مژه ها، گل ها و زخم ها
نه می افتد،
نه می خشکد.
همه چیز ساکن،
بی حرکت
.
درست مثل خودت!
که نه می روی
نه می آیی.
چگونه بي تو سر كنيم
همه لحظاتمان زمستاني شده
تولدت در زمستان بود و بشارت بهار مي داد
تولدت كه مي شد مي دانستيم بهار نزديك است
كاش هيچوقت پرستوها كوچ نمي كردند
اي عاشق پرواز
اي بشارت بهار كاش نمي رفتي
هفت سين امسال سيب لبخند تو را نداشت
و چه باراني داشت چشمان همه كنار هفت سين امسال
بهار آمد اما ......
پي نوشت: بهار آمد اما امسال داداش محمدم نيست تولدش پنجم اسفند ماه بود. كنار سفره هفت سين جاش خالي بود . روحش شاد و بهاري
